تبليغاتX
Ninja! خاطرات كودكي آرمان
يك يادگاري براي فرزندم در سالهاي جواني اش

به نام دوست كه هر چه دارم از اوست

   مدتها بود به فكر ساختن يك وبلاگ براي آرمان بودم، تا اينكه با راهنمايي همكار و دوست عزيزم جناي آقاي مهندس محمد درويش با بلاگفا آشنا شدم. به همين خاطر و به پاس تشکر ار درویش عزيز اولين پست صفحه رو به قدرداني و سپاسگذاري از او مي‌نويسم و همیشه در بالاترین نقطه وبلاگ می‌گذارم.

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم فروردین 1387ساعت 15:19  توسط بابای آرمان 

جدیدترن نقاشی آرمان، که اومده بود اداره بابایی
ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه هجدهم فروردین 1387ساعت 11:41  توسط بابای آرمان  | 

+ نوشته شده در  جمعه نهم آذر 1386ساعت 14:33  توسط بابای آرمان  | 

دیروز پریروزه که بارون گرفته بود یک چتر نو خریده بودیم. آرمان هم که چتر نو رو دیده بود، یهو یه پیشنهاد داد.....!!!!

آرمان: چتر من کجاست؟؟
مامان: میخوای چکار مامانی...
آرمان: می‌خوام بدم به عمو گامبالو.....
مامان: آخه مامان جو اون چتر تو براي عجو جون كوچيكه
آرمان: عمو جون شكمش گامبالوه سرش كه گامبالو نيست......

+ نوشته شده در  پنجشنبه یکم آذر 1386ساعت 15:13  توسط بابای آرمان  | 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه یکم آبان 1386ساعت 15:36  توسط بابای آرمان  | 

تولدت مبارک آرمان

تولد ۴ سالگی تو رو جشن گرفتیم

انشاء ا... سالهای سال در پناه حق

باشی و با ما یا بدون ما

تولدت رو جشن بگیری

خدایا شکرت....

ضمنا عید همگی مبارک

+ نوشته شده در  جمعه بیستم مهر 1386ساعت 8:54  توسط بابای آرمان  | 

سلام دوستان
اول از همه چیز علت اینکه اینجا پارک گربه نام گرفته . . .

پارك گربه

در ادامه هم كه شيطنت‌هاي آرمان توي اين پارك . . . .

مي‌بينيد چقدر قوي شدم، خودم بالا مي‌رم ها . . .

عشق سرسره‌هاي جورواجور

ببخشيد عكسم يكم تار شده . . .

هورا . . . . . . . چه كيفي داره . . . . .

آخرش من مرد عنكبوتي مي‌شم . . .

البته اگه بابايي و بقيه بذارن . . . .  

اينم از يك روز ماه مبارك رمضان تو پارك محله با بابايي و ماماني

قبول باشه   

 

+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم مهر 1386ساعت 16:56  توسط بابای آرمان  | 

سلام دوستان

همش تقصیر بابایی که از من نمی‌نويسه، آخه يك ماه رفته بود يه جاي دور، خيلي دور . . . . .
پيش خاله و شوهرش فرانسه . . . . . .
رفته بود Paris و جنگلهاي بلوط

      بابايي روي حشرات كار مي‌كنه، شوهر خاله هم دكتر حشراته، اونا رو شناسايي مي‌كنه، بابايي هم رفته بود دوره ببينه تا از اون ياد بگيره، حالا هم كه برگشته بهش مي‌گم بابا برام كامپيوتر بخر خودم باهاش كار كنم، بازي كنم و . . . . . . .
      ميگه باباجون هنوز برا شما زوده ضمنا چشمات هم ضعيف ميشه، ميگه اگه برام كامپيوتر بخره من زياد باهاش بازي مي‌كنم و چشمام ضعيف مي‌شه!!!!!!!!!!!

       بابايي من هم عينكيه، لابد خودش هم زياد با كامپيوتر بازي كرده كه چشماش ضعيف شده

خلاصه اينكه بابايي قول داده كه دوباره وقتايي كه بيكاره از من براتون بنويسه، حالا ببينيم چقدر وقت مي‌كنه.
پس فعلا تا بعد

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم شهریور 1386ساعت 17:4  توسط بابای آرمان  | 

       دیشب بـابـایی تـا شمـاره تلفنش گـرفت و شـروع به صحبت کردن شد، شارژ گوشی تلفن یهو
تموم شد.!!!!!!
بابایی که از این قضیه یکم ناراحت شده بود
به مامان گفتش: مگه شما چقدر با اين تلفن صحبت می‌كنيد كه هر شب بايد روي شارژ باشه ؟؟؟؟؟

من (آرمان) وارد صحنه شدم و گفتم: باباجون آخه دوستاي مامان همش بهش زنگ مي‌زنن و خيلي هم حرف مي‌زنن. . . . .
بابايي گفتش خوب اشتباهه كه زياد با تلفن حرف زد . . . . .
بعدش ‌بابايي و ماماني چند لحظه به هم نگاه كردن و يهو زدند زير خنده
مائيم ديگه طرفدار كوچيك مامان جون . . . . .

+ نوشته شده در  سه شنبه دوم مرداد 1386ساعت 14:21  توسط بابای آرمان  | 

سلام به همه دوستای خاطراطم

       یک عذرخواهی بخاطر اینکه مدتی از شما دوستان دور بودم، آخه بابایی و مامانی که حالشون خوب شد،  بهمراه خاله جون و شوهرش مارو بردن مسافرت شمال. همینجا بگم که کلی عکس دارم براتـــــــــــــــــــــون
بعد از اینکه برگشتیم، بابایی ۲ هفته رفتش ماموریت که من خیلی دلتنگش بودم حالا هم که اومده قول داده که زود زود وبلاگ منو بروز کنه. این هم شروعش با عکسهای من . . . . .

اول یه سلام جانانه از دل طبیعت

سلام به همه دوستام

بعدش يواشكي برم سراغ يه دوست و همبازي

آغاز شيطنت

حالا بازي بازي با همبازي

بازي بدمينتون هم كه خيلي آسونه

پس اين توپ كجا مي‌ره

اگه گفتيد توپ كجاست

واي از دست اين توپ . . .

فكر كنم ايندفعه مي‌زنمش

خوب فعلا بازكشت خوبي بود . . .

فعلا خداحافظ

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم تیر 1386ساعت 17:54  توسط بابای آرمان  | 

سلام
      من خیلی ناراحتم  چون بعد از اینکه من مریض شدم اول بابایی مریض شد، هالا هم یکی دو روزه که مامانی مریض شده و اصلاْ نمی‌تونه حرف بزنه، تازه منو هم دوباره بردن دكتر. . . .
      آقاي دكتر گفته كوكولي‌ها (ميكروب‌ها) رفتن توي بدن شما و شما رو مريض كردن بايد دارو هاتون رو كامل بخوريد تا اين كوكولي‌ها بميرن و حالتون خوب بشه. حال بابايي بهتر شده ولي ماماني خيلي مريضه، شما كه دوستاي خوبي هستيد و براي من دها (دعا) كرديد، برا ماماني من هم دعا كنيد تا حالش خوب بشه تا دوباره من و بابايي و ماماني براتون كلي خاطه بنويسم. همين

خيلي ممنون. . . .

+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم خرداد 1386ساعت 15:20  توسط بابای آرمان  | 

سلام من یکم حالم بهتر شده، واسه همینه که شیطونیام داره دوباره شروع میشه   ببینید:

دیروز مامانی داشت تلفنی صحبت می‌كرد من هم نميدونستم انور خط كيه؟؟؟!!!!
پرسيدم: ماماني با كي حرف ميزني؟؟؟؟؟
ماماني گفت: با آقاي دكتر، مي‌خوام بهش بگم آرمان داروهاش رو داره مي‌خوره و پسر خوبيه
صحبت ماماني طولاني شد، گفتم ماماني آقاي دكتر چي ميگه كه اينقدر باهاش حرف ميزني؟؟؟؟؟ بده من مي‌خوام باهاش حرف بزنم (طبق معمول عشق مكالمه تلفني)

كه يهو ماماني گفتش: آره عزيــــــــــــــــــــــــــزم

من متعجب پرسيدم: ماماني به آقاي دكتر مي‌گي عزيــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــزم
                             
                                 
يهو ماماني هم براي اونور خط (كه بعداً معلوم شد خـــــــــالـــــــــــــــه جــــــــون) بوده اينو تعريف كرد و زدش زير خنده...
هرچند من انموقع نفهميدم چي شد ولي ماماني و خاله هر دفعه كه بهم مي‌رسن اين جريانو تعريف مي‌كنن و باهم كلي مي‌خندن

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم خرداد 1386ساعت 17:0  توسط بابای آرمان  | 

       یکی دو روزه که من سرما خوردم و حالم هم یکم بده  ولی من پسر خوبی هستم
چون وقتی با مامانی رفتم دکتر، دکتر گفتش: آرمان چون پسر خوبی بوده و زود اومده پیش من تا خوبش کنم، بهش آمپول نمی‌دم. فقط شربت‌هاي خوب مزه مي‌دم كه بخوره و زودي خوب بشه. آقاي دكتر گفت: من آمپول رو فقط براي بچه‌هاي بدي كه مواظب خودشون نيستند مي‌دم، اونايي كه وقتي مريض مي‌شن زود نميان پيش ما دكترا . . . . . .

آلان هم ۲ روزه كه بكمك ماماني شربت‌هاي خوب‌مزه رو سر ساهت (ساعت) مي‌خورم تا زودي خوب بشم و دوباره مغزم بكار بيفته و شيطوني‌هام رو شروع كنم تا باباي آرمان هم براتون بنويسه

پس برام دها (دعا) كنيد زودتر خوب شم

+ نوشته شده در  یکشنبه سی ام اردیبهشت 1386ساعت 9:50  توسط بابای آرمان  | 

بالاخره این آقا آرمان دوباره اومد سر کار بابایی.
من هم زرنگی کردم و چندتا عکس ناقابل به رسم یادگاری از ایشون گرفتم ..

امیدوارم منو هم ببخشید چون منم عکاسی حرفه‌اي نيستم 

 

Get Your Own!
+ نوشته شده در  شنبه بیست و دوم اردیبهشت 1386ساعت 12:57  توسط بابای آرمان  | 

     امروز صبح اول وقت آرمان با من اومد سرکار بابایی. از در اصلي که اومد داخل سریع رفتش سراغ اتاق من و گفت: این اتاق باباست. !!!!!!!!!!!!!!!
من هم رفتم به سمت یه اتاق دیگه و گفتم نه باباجون . . . . اتاق من اینجاست.
بعدش هم که قبول نکرد و من رفتم به سمت اتاق کارم و درب اتاق رو باز کردم . . . .
(آرمان سه هفته پیش اومده بود اداره و از تغییر چیدمان اتاق من خبر نداشت). . . .
همین که درب اتاق باز شد رفت به سمت محل قبلی میز  کامپیوتر . . . . . . و با تعجب گفت: ااااااااااه ه ه
برگشت که به من بگه بابا کامپیوتر کجاست. . . . . دید میز کامپیوتر اینطرف اتاق اومده  بعدش گفت:

بابایی چرا همش جای کامپیوترتون رو عوض می‌كنيد

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه نوزدهم اردیبهشت 1386ساعت 8:13  توسط بابای آرمان  | 

´
Blog Information Profile for amehrabi