تبليغاتX
Ninja! خاطرات كودكي آرمان
يك يادگاري براي فرزندم در سالهاي جواني اش

سلام
      من خیلی ناراحتم  چون بعد از اینکه من مریض شدم اول بابایی مریض شد، هالا هم یکی دو روزه که مامانی مریض شده و اصلاْ نمی‌تونه حرف بزنه، تازه منو هم دوباره بردن دكتر. . . .
      آقاي دكتر گفته كوكولي‌ها (ميكروب‌ها) رفتن توي بدن شما و شما رو مريض كردن بايد دارو هاتون رو كامل بخوريد تا اين كوكولي‌ها بميرن و حالتون خوب بشه. حال بابايي بهتر شده ولي ماماني خيلي مريضه، شما كه دوستاي خوبي هستيد و براي من دها (دعا) كرديد، برا ماماني من هم دعا كنيد تا حالش خوب بشه تا دوباره من و بابايي و ماماني براتون كلي خاطه بنويسم. همين

خيلي ممنون. . . .

+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم خرداد 1386ساعت 15:20  توسط بابای آرمان  | 

سلام من یکم حالم بهتر شده، واسه همینه که شیطونیام داره دوباره شروع میشه   ببینید:

دیروز مامانی داشت تلفنی صحبت می‌كرد من هم نميدونستم انور خط كيه؟؟؟!!!!
پرسيدم: ماماني با كي حرف ميزني؟؟؟؟؟
ماماني گفت: با آقاي دكتر، مي‌خوام بهش بگم آرمان داروهاش رو داره مي‌خوره و پسر خوبيه
صحبت ماماني طولاني شد، گفتم ماماني آقاي دكتر چي ميگه كه اينقدر باهاش حرف ميزني؟؟؟؟؟ بده من مي‌خوام باهاش حرف بزنم (طبق معمول عشق مكالمه تلفني)

كه يهو ماماني گفتش: آره عزيــــــــــــــــــــــــــزم

من متعجب پرسيدم: ماماني به آقاي دكتر مي‌گي عزيــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــزم
                             
                                 
يهو ماماني هم براي اونور خط (كه بعداً معلوم شد خـــــــــالـــــــــــــــه جــــــــون) بوده اينو تعريف كرد و زدش زير خنده...
هرچند من انموقع نفهميدم چي شد ولي ماماني و خاله هر دفعه كه بهم مي‌رسن اين جريانو تعريف مي‌كنن و باهم كلي مي‌خندن

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم خرداد 1386ساعت 17:0  توسط بابای آرمان  | 

´
Blog Information Profile for amehrabi