تبليغاتX
Ninja! خاطرات كودكي آرمان
يك يادگاري براي فرزندم در سالهاي جواني اش

سلام دوستان

همش تقصیر بابایی که از من نمی‌نويسه، آخه يك ماه رفته بود يه جاي دور، خيلي دور . . . . .
پيش خاله و شوهرش فرانسه . . . . . .
رفته بود Paris و جنگلهاي بلوط

      بابايي روي حشرات كار مي‌كنه، شوهر خاله هم دكتر حشراته، اونا رو شناسايي مي‌كنه، بابايي هم رفته بود دوره ببينه تا از اون ياد بگيره، حالا هم كه برگشته بهش مي‌گم بابا برام كامپيوتر بخر خودم باهاش كار كنم، بازي كنم و . . . . . . .
      ميگه باباجون هنوز برا شما زوده ضمنا چشمات هم ضعيف ميشه، ميگه اگه برام كامپيوتر بخره من زياد باهاش بازي مي‌كنم و چشمام ضعيف مي‌شه!!!!!!!!!!!

       بابايي من هم عينكيه، لابد خودش هم زياد با كامپيوتر بازي كرده كه چشماش ضعيف شده

خلاصه اينكه بابايي قول داده كه دوباره وقتايي كه بيكاره از من براتون بنويسه، حالا ببينيم چقدر وقت مي‌كنه.
پس فعلا تا بعد

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم شهریور 1386ساعت 17:4  توسط بابای آرمان  | 

´
Blog Information Profile for amehrabi