تبليغاتX
Ninja! خاطرات كودكي آرمان - محل کار بابایی
يك يادگاري براي فرزندم در سالهاي جواني اش
     امروز صبح اول وقت آرمان با من اومد سرکار بابایی. از در اصلي که اومد داخل سریع رفتش سراغ اتاق من و گفت: این اتاق باباست. !!!!!!!!!!!!!!!
من هم رفتم به سمت یه اتاق دیگه و گفتم نه باباجون . . . . اتاق من اینجاست.
بعدش هم که قبول نکرد و من رفتم به سمت اتاق کارم و درب اتاق رو باز کردم . . . .
(آرمان سه هفته پیش اومده بود اداره و از تغییر چیدمان اتاق من خبر نداشت). . . .
همین که درب اتاق باز شد رفت به سمت محل قبلی میز  کامپیوتر . . . . . . و با تعجب گفت: ااااااااااه ه ه
برگشت که به من بگه بابا کامپیوتر کجاست. . . . . دید میز کامپیوتر اینطرف اتاق اومده  بعدش گفت:

بابایی چرا همش جای کامپیوترتون رو عوض می‌كنيد

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه نوزدهم اردیبهشت 1386ساعت 8:13  توسط بابای آرمان  | 

´
Blog Information Profile for amehrabi