تبليغاتX
Ninja! خاطرات كودكي آرمان - كسالت ماماني
يك يادگاري براي فرزندم در سالهاي جواني اش

سلام
      من خیلی ناراحتم  چون بعد از اینکه من مریض شدم اول بابایی مریض شد، هالا هم یکی دو روزه که مامانی مریض شده و اصلاْ نمی‌تونه حرف بزنه، تازه منو هم دوباره بردن دكتر. . . .
      آقاي دكتر گفته كوكولي‌ها (ميكروب‌ها) رفتن توي بدن شما و شما رو مريض كردن بايد دارو هاتون رو كامل بخوريد تا اين كوكولي‌ها بميرن و حالتون خوب بشه. حال بابايي بهتر شده ولي ماماني خيلي مريضه، شما كه دوستاي خوبي هستيد و براي من دها (دعا) كرديد، برا ماماني من هم دعا كنيد تا حالش خوب بشه تا دوباره من و بابايي و ماماني براتون كلي خاطه بنويسم. همين

خيلي ممنون. . . .

+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم خرداد 1386ساعت 15:20  توسط بابای آرمان  | 

´
Blog Information Profile for amehrabi