|
يك يادگاري براي فرزندم در سالهاي جواني اش
|
|
|
|
||||
|
دیشب بـابـایی تـا شمـاره تلفنش گـرفت و شـروع به صحبت کردن شد، شارژ گوشی تلفن یهو من (آرمان) وارد صحنه شدم و گفتم: باباجون آخه دوستاي مامان همش بهش زنگ ميزنن و خيلي هم حرف ميزنن. . . . .
+
نوشته شده در سه شنبه دوم مرداد 1386ساعت 14:21 توسط بابای آرمان
|
|
|||||
|
|||||