تبليغاتX
Ninja! خاطرات كودكي آرمان - خاطره خاله جون، از اون ور آبها
يك يادگاري براي فرزندم در سالهاي جواني اش

سلام آرمان جون، اولا که خیلی فکر جالبی است این وبلاگ، تا وقتی که بتونی بخونیش حتما کلی مطالب جالب توش آرشیو میشه.
من میخوام قشنگ ترین خاطره ای که تا الان ازت دارم رو برات اینجا تو نظرخواهی بذارم. تقریبا چند ماه پیش بود، که من یک شب تلفن زدم تا حالتون رو بپرسم، مامانت به من گفت که شب قبل رفته بودید به مامان من سر بزنید؛ بعد از حرف زدن با مامانت طبق معمول نوبت تو بود، اون شب تو خیلی صدات گرفته بود، بهم گفتی خاله جون دیشب رفتیم خونتون ولی تو نبودی، اما من عکستو اونجا تو اتاق دیدم...چرا نبودی؟
...مامانم روز بعد گفت دیشب آرمان رو توی اتاق خودم دیدم که خیره شده بود به عکس تو، انگار اون بچه هم دوری تورو حس کرده..
با تشكر از خاله جون آرمان بخاطر اين خاطره قشنگش (حيف كه الان ايران نيست . . . ) .

+ نوشته شده در  سه شنبه چهارم اردیبهشت 1386ساعت 14:19  توسط بابای آرمان  | 

´
Blog Information Profile for amehrabi