انگار همين ديروز بود. . . .
خيلي دور. . . .
يه روز صبح كه آرمان از خواب بيدار شد، گفتش كه من خواب خاله جون . . . رو ديدم. ديدم كه برام يه هواپيماي بزرگ خريده و برام سوغاتي آورده. بعد از اون روز يه دفعه كه تلفني با خالش حرف ميزديم اين خواب رو هم براش تعريف كرديم. خاله جونش هم گفت: كه حتماً براش هواپيما ميخره. . . 
خيلي نزديك . . .
ديشب خاله جون آرمان بعد از مدتها اومد پيش ما و هنوز از راه نرسيده بود وعده آوردن هواپيما رو به آرمان داد. آرمان هم دست و پاش رو گم كرد و هر كسي رو اونجا ميديد ميگفت:
خاله جون . . . برام يه هواپيما آورده؟؟؟ راه هم ميره؟؟؟!!! چراغهاش روش خاموش هم ميشن؟؟؟؟!!!
فكر كنم امروز برسم خونه، منو هم دست پاچه كنه، كه زود باش بريم خونه خاله، ميخوام هواپيمايي رو كه خاله جون . . . برام آورده بگيرم.

+
نوشته شده در چهارشنبه دوازدهم اردیبهشت 1386ساعت 15:1 توسط بابای آرمان
|